متروی داخل شهری .
خط آبی.
مترو مملوء از جمعیت.
محل رویداد: دومین واگن زنانه ، چسبیده به واگن مردانه !!!
- ایستگاه شهید نواب صفوی ، ایستگاه بعد میدان حر . . .
خانمی با عجله در واپسین لحظه های بسته شدن در واگن ، وارد شد.
خانمی حدود 34 یا شایدم 35 یا 6 ساله ، با مانتوی بور پیلی دار و
به واسطه ی اپلها چهار شانه با یک ساک نسبتا بزرگ .
بعد از کمی استراحت و نفس تازه کردن ، به سمت ساک خود خم شد و در آن را باز کرد.
در کمال ناباوری یک کیسه حاوی یک عدد شورت زنانه با حاشیه توری را از درون ساک
خود بیرون کشید.
من سریعا هدفون خود را از گوشم بیرون آوردم و با تیز کردن چشمهای خود
به سمت دست خانم تمام گوش و چشم و فکر خود را به آن سمت متمرکز کردم.
کمی در جای خود جا به جا شدم تا مسیر درست دید خود از لا به لای جمعیت را پیدا کنم.
- خانوما ، خانوما شورت زنانه ی موزیکال .
- شورت زنانه ی موزیکال.
- با تنوع رنگی بالا.
- خانوما شورت موزیکال.
- خانومم شما نخواستی؟!!
- نه خانوم من میخوام چیکار ، تازه چه طوری بشورمش؟!!
- خانومم اصلا نگران نباشید.
در همین حال اون کاری که منتظرش بودم و انجام داد.
دست انداخت توی ساکشو یه شورت باز شده بیرون کشیدو از حالت تا شده باز کردشو . . .
- خانومم بینید ، خیلی راحته . . .
- از این قسمت باتریشو در میارید و خیلی راحت میشوریدش ، بعد از خشک شدن
دوباره باتریشو میتونید بزارید سر جای خودش.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حرومزاده !!!!!!!!!!!!!!
شورت موزیکال چه گــُــهیه دیگه ؟!!!
کدوم آشغالی این به فکرش رسیده؟!!
اصلا چرا اینو طراحی کرده؟!!
خوب طراحی کرده . . . آحه چرا اینارو در این ابعاد دوخته و ریخته تو بازار؟!!!
این زنیکه آشغال با چه اعتماد به نفسی اینا رو آوورده تو مترو ، اونم آخرین واگن زنوونه ،
چسبیده به واگن مردوونه و داره اینارو هی تو دستش کش و تاب میده و تبلیغ میکنه ؟!!!!!!
سریع چشمم اوفتاد تو واگون مردونه و اومدم اینور بازار.
آقایی که حالش از دستش در رفته بود و خون جلوی چشماشوگرفته بود که بپره تو اون واگون و
یه دونه از این آثار هنری رو بخره واسه زنش جلوی من واستاده بود و هی این پا ، اون پا میکرد.
لابد میخواست یه دونه از این شورتا رو بخره بعدشم ببره خونه بده به زنش ، زنشم آخر شب
وقتی به بچه ها شام داد و خوابوندشون ، بره تو اتاقو شورت موزیکال و واسه شوهرش بپوشه
بعدم برن تو رخت خواب و بعد از یه روز پر کار خسته کننده یه موزیک مد روز Play کنه و
دست بکشه به صورت شوهرشو بهش بگه :
مرسی که به یادم بودی و مرسی که انقدر خوبی و . . .
بسیار زیاد دلم میخواست بدونم که قیمت این شورتا چنده.
اما هیچ کدوم از خانومایی که تو اون واگون در حال خنده یا خیره و متعجب به قیافه
خانم شورت فروش (*) نگاه میکردن این سئوال و نپرسیدن.
شایدم بعدن پرسیدن.
مترو رسید به محل اتصال خط آبی و قرمز و من باید میپریدم میرفتم تو خط قرمز و دروازه دولت.
در تمام طول مسیر تا دانشکده و بعدش تا خونه و الآن که دارم مینویسم و
قطعا تا زمانی که مــُخم نگوزه این مورد برام سئوال خواهد بود که:
چرا؟؟؟!!!!
چرا و به چه دلیل این نیاز تو جامعه احساس شده که یه نفر شورت موزیکال و بندازه تو خط تولید؟!!!
و اینکه چه کسایی ممکنه این شورتارو بخرن؟!!!!
چرا؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
دوتا نکته:
1- خیلی دلم میخواست که اعتماد به نفس اینو داشتم که یه دونه از شورتای موزیکال رو میخریدم
لا اقل برای مستند کردن متن یا این که نگهش دارم واسه ی حافظه تاریخ !!!
2- میخواستم یه طرح ازش ضمیمه متن کنم ولی فکر کردم که ممکنه به متن و تخیل خواننده خیانت بشه.
اما (*) :
خانم شورت فروش ، مثل دخترک کبریت فروش یا دختر شیرینی فروشــ ـــه .
من . / بهمن 1388
Monday، February 01، 2010
Saturday، January 23، 2010
................................... !!!!
دوستان عزیز همینطوری که دارین وبلاگ میخونید یا یه چیزایی جستجو میکنید
یا مثلا یه آهنگ جدید دانلود میکنید یا حالا هر چی نمیدونم .
شایدم دارین کلکسیون عکسهای خاصی رو جمع میکنید ، خلاصه این وسطا یه سری
برید اینجا و یه رای بدید:
http://www.petitiononline.com/Norouz
یا مثلا یه آهنگ جدید دانلود میکنید یا حالا هر چی نمیدونم .
شایدم دارین کلکسیون عکسهای خاصی رو جمع میکنید ، خلاصه این وسطا یه سری
برید اینجا و یه رای بدید:
http://www.petitiononline.com/Norouz
Thursday، January 14، 2010
یه ترم خوب با یه استاد خوب

استاد فرهاد فخریان
دانشکده هنر و معماری - واحد نورپردازی ـ آتلیه A - طبقه چهار
و یه سری از دوستام که اسمشون خیلی مهم نیست.
22 / دی 1388
هـ . ت ر. ک ح . ب ن . ک ع . ق و . . .
وقتی یه نفر خیلی پول داره یا پول داره و شهرت که از عکاسی ام هیچی نمیدونه ،
به جز دوربین دیجیتال Canon و Nikon .
و وقتی میخواد دوربین و بخره میگه آقا یه دونه آخرین مدلشو بده
بدونه اینکه بدونه چیکار میخواد بکنه.
وقتی یه نفر خیلی اعتماد به نفسش بالاست و فکر میکنه که خیلی شاخه.
وقتی یه نفر از عکاسی کردنش هیچی جز یه سری کارای فرمالیستی (یه)
سطح و خط و نقطه و رنگ بیرون نمیاد.
وقتی یه نفر فکر میکنه که فقط عکاسی سیاه و سفید خیلی آرتیستیکـ ـه.
وقتی یه نفر از عکاسی کردن فقط طبیعت و انتزاع و فرم رو میدونه.
وقتی یه نفر نهایت عکاسیش عکاسی از فرم بدنه ی درختاست.
وقتی یه نفر دوربینشو میندازه رو دوششو فکر میکنه خیلی عکاسه.
وقتی یه نفر خیلی پول داره که کنتاکت کاراشو 30 در 40 یا بزرگتر چاپ میکنه و
میزاره خانه هنرمندان.
وقتی یه نفر سریع میاد سراغ رسانه عکاسی که دم دست ترین رسانست
و نه نقاشی و مجسمه سازی و . . .
وقتی یه نفر خروجیه دوربینش نقاشیه و نه عکس .
وقتی یه نفر از انعکاسات آب وان توی حمام عکس میگیره و
زیرش مینویسه سوئد (اروپا) .
البته سوئد (اروپا) و نه سوئد (آمریکا) یا سوئد (ایران) یا مثلا
سوئد (مصر)!!!
وقتی یه نفر فکر میکنه عکاسی انتزاعی خیلی خوبه.
وقتی یه نفر اسمشو میزاره آرتیست بعد میگه حالا که آرتیستم هر کار هنری ای
میتونم بکنم و اولم از عکاسی شروع میکنه.
وقتی یه نفر تا زمانی که دوربین دیجیتال نبود عکاس نبود و الآن عکاس شده و نمایشگاه میزاره.
و وقتی یه نفر از موقعیتش سوء استفاده میکنه:
میشه . . . ؟؟؟؟؟ !!!!!!
من. / دی ماه 1388
به جز دوربین دیجیتال Canon و Nikon .
و وقتی میخواد دوربین و بخره میگه آقا یه دونه آخرین مدلشو بده
بدونه اینکه بدونه چیکار میخواد بکنه.
وقتی یه نفر خیلی اعتماد به نفسش بالاست و فکر میکنه که خیلی شاخه.
وقتی یه نفر از عکاسی کردنش هیچی جز یه سری کارای فرمالیستی (یه)
سطح و خط و نقطه و رنگ بیرون نمیاد.
وقتی یه نفر فکر میکنه که فقط عکاسی سیاه و سفید خیلی آرتیستیکـ ـه.
وقتی یه نفر از عکاسی کردن فقط طبیعت و انتزاع و فرم رو میدونه.
وقتی یه نفر نهایت عکاسیش عکاسی از فرم بدنه ی درختاست.
وقتی یه نفر دوربینشو میندازه رو دوششو فکر میکنه خیلی عکاسه.
وقتی یه نفر خیلی پول داره که کنتاکت کاراشو 30 در 40 یا بزرگتر چاپ میکنه و
میزاره خانه هنرمندان.
وقتی یه نفر سریع میاد سراغ رسانه عکاسی که دم دست ترین رسانست
و نه نقاشی و مجسمه سازی و . . .
وقتی یه نفر خروجیه دوربینش نقاشیه و نه عکس .
وقتی یه نفر از انعکاسات آب وان توی حمام عکس میگیره و
زیرش مینویسه سوئد (اروپا) .
البته سوئد (اروپا) و نه سوئد (آمریکا) یا سوئد (ایران) یا مثلا
سوئد (مصر)!!!
وقتی یه نفر فکر میکنه عکاسی انتزاعی خیلی خوبه.
وقتی یه نفر اسمشو میزاره آرتیست بعد میگه حالا که آرتیستم هر کار هنری ای
میتونم بکنم و اولم از عکاسی شروع میکنه.
وقتی یه نفر تا زمانی که دوربین دیجیتال نبود عکاس نبود و الآن عکاس شده و نمایشگاه میزاره.
و وقتی یه نفر از موقعیتش سوء استفاده میکنه:
میشه . . . ؟؟؟؟؟ !!!!!!
من. / دی ماه 1388
Saturday، January 09، 2010
من ، مـــَمـَد ، دوست میر حامد ، سجاد ، ابوالفضل یا هر چی ، در باشگاه بدنسازی
چند روز پیش بعد از اومدن از کلاس فرانسه به اسرار یکی از دوستان قرار شد که
یه مسافتی رو تا برسیم به تاکسی های خونه پیاده بریم.
احتمالا فکر میکرد که قرار است در یکی از خیابانهای پر رونق پاریس اوقات صرف کند.
از ما انکار و از ایشان اسرار که بلخره پیاده شدیم و با ترس و لرز خود را به دل جمعیت در پیاده رو زدیم.
پیاده رو مملو بود از یه عده کثیر آدم ( نه لزوما انسان ، آدم . شاید کلمه ای در مقابل حیوان ).
کودکی در حال داد زدن دندان به پستان مادر گرفته بود و مادر بی هیچ توجهی مشغول خرید با خواهر جوان خود بود.
دو مرد جوان در حال گذر البته نه بیکار ، که یکی دست به آلت گرفته بود و دیگری در حال فرستادن چیزی شبیه به پیامک در تلفن همراهش.
زن و شوهری جوان ، خیلی شادمان در حال گاز زدن به سمبوسه ی خود و لذت بردن از خیابان گردی.
نازنینی در گوشه ای از پیاده رو شورت ، کــُ رـست و شاید چیزی شبیه به رب انار میفروخت.
خانمی در حال لاس زدن با فروشنده ی مرغ و ماهی بود.
و تعدادی شخصیت جذاب دیگر.
اما من و دوستان در حال انزجار از جمعیت در حالی که از شلوغی پیاده رو
دائم در حال گذر به خیابان و بعد بازگشت دوباره به پیاده رو بودیم ، به خود می قبولاندیم که
چه خوب است ، به به چه خوش میگذرد ، چه مردمان فرهیخته ای و چند تا جمله ی افتخار آمیز دیگر.
بنده با موهای باز در حال باد دادن به ایشان بودم و از بین جمعیت به این ور و آنور میپریدم که
ناگهان بدون هیچ زمینه و خاطره ای از یک دوست قدیمی ، از طرف شخصی به سمت کوله پشتی من چند ضربه وارد شد ، در واقع حمله شد.
گوپ ، گــوپ ، گوپ .
گروپ ـ گروپ.
" مــَمـَد !!! . . . کجایی بابا ، مــَمـَد؟!!! "
من بدون اینکه حتی خود بشناسم یا بدانم ، با یکی از رفقای قدیمی خود مواجه شده بودم.
(رفیق و نه دوست : به این معنی که یک رفیق همیشه با مـَرام ، لوتی ، مرد ، مــــَرد و
خیلی مـــــــَرد است و معمولا کسانی که رفیق هستند (و نه دوست ) اجازه دارن که در هنگام
شوخی ، انگشت خود را به دوست خود وارد کنند و یا شوخی هایی جذاب از این دست) .
اما باید او را میشناختم.
ظاهرا باید همدیگرو هر روز توی یکی از باشگاه های بدنسازی شهر می دیدیم.
و بنده که تا به حال به باشگاه بدنسازی نرفتم باید در مورد غیبت چند روزه خود
به دوست قدیمی خود پاسخ میدادم.
" مـَمـَد ، چرا دیگه باشگاه نمیای؟!! "
این دوست خیلی قدیمی و عزیز که احتمالا نامش عزیز الله ، اصغر، سجاد ، محسن ،
ابوالفضل ، میر حامد و یا چند تا کلمه ی دیگر در این مایه ها بود از فرط صمیمیت
با بنده اسم خود ساخته ی من (محمد) را مــَمـَد مینامید و دائم به بنده گوشزد میکرد که:
" مــَمــَد کجایی تو بابا؟"
اما عجیب ، اینجانب که اسم محمد را در هیچ جای هویت خود جز در قسمت اول نام پدر گرام
و آن هم تقریبا در قسمت میانی شناسنه مه پیدا نکردم ؛ تازه فهمیده بودم که سالهاست خانواده
و اطرافیان به بنده خیانت کرده اند.
اما قضیه به همین نقطه ختم نشد.
بنده از روی شــُک زدگی به واسطه شناخت هویت اصلی خود ، دقایقی بود که در حال تماشای
صورت دوست قدیمی خود میر حامد ، سجاد یا هر چی بودم که دستی من را با خود کشید .
آن دست کسی نبود جز دوست محترم بنده ، که امید دارم خداوند نور به زندگانیش بتاباند
با پیشنهاد رژه رفتن در خیابان . آنهم با ظاهری اینچنینی.
اما دوست قدیمی بنده کماکان با حالتی از خنده در بین جمعیت به من نگاه میکرد و مــَمـَد را صدا میزد.
" ای بابا مــَمـَد ، دیگه ما رو تحویل نمیگیریا ، باشه اشکال نداره"
بنده با ذکر هزاران فحش به جان دوست خود و پیشنهادش در حال دویدن
به سمت ایستگاه تاکسی های خانه بودمو توبه از اینکه دیگر با موهای پریشان
و لباس های خارج از نــُرم وارد محافل دوستانه ی ملت عزیز و همشهریان گرامی
در سطح شهر نشوم.
من. / دی ماه 1388
یه مسافتی رو تا برسیم به تاکسی های خونه پیاده بریم.
احتمالا فکر میکرد که قرار است در یکی از خیابانهای پر رونق پاریس اوقات صرف کند.
از ما انکار و از ایشان اسرار که بلخره پیاده شدیم و با ترس و لرز خود را به دل جمعیت در پیاده رو زدیم.
پیاده رو مملو بود از یه عده کثیر آدم ( نه لزوما انسان ، آدم . شاید کلمه ای در مقابل حیوان ).
کودکی در حال داد زدن دندان به پستان مادر گرفته بود و مادر بی هیچ توجهی مشغول خرید با خواهر جوان خود بود.
دو مرد جوان در حال گذر البته نه بیکار ، که یکی دست به آلت گرفته بود و دیگری در حال فرستادن چیزی شبیه به پیامک در تلفن همراهش.
زن و شوهری جوان ، خیلی شادمان در حال گاز زدن به سمبوسه ی خود و لذت بردن از خیابان گردی.
نازنینی در گوشه ای از پیاده رو شورت ، کــُ رـست و شاید چیزی شبیه به رب انار میفروخت.
خانمی در حال لاس زدن با فروشنده ی مرغ و ماهی بود.
و تعدادی شخصیت جذاب دیگر.
اما من و دوستان در حال انزجار از جمعیت در حالی که از شلوغی پیاده رو
دائم در حال گذر به خیابان و بعد بازگشت دوباره به پیاده رو بودیم ، به خود می قبولاندیم که
چه خوب است ، به به چه خوش میگذرد ، چه مردمان فرهیخته ای و چند تا جمله ی افتخار آمیز دیگر.
بنده با موهای باز در حال باد دادن به ایشان بودم و از بین جمعیت به این ور و آنور میپریدم که
ناگهان بدون هیچ زمینه و خاطره ای از یک دوست قدیمی ، از طرف شخصی به سمت کوله پشتی من چند ضربه وارد شد ، در واقع حمله شد.
گوپ ، گــوپ ، گوپ .
گروپ ـ گروپ.
" مــَمـَد !!! . . . کجایی بابا ، مــَمـَد؟!!! "
من بدون اینکه حتی خود بشناسم یا بدانم ، با یکی از رفقای قدیمی خود مواجه شده بودم.
(رفیق و نه دوست : به این معنی که یک رفیق همیشه با مـَرام ، لوتی ، مرد ، مــــَرد و
خیلی مـــــــَرد است و معمولا کسانی که رفیق هستند (و نه دوست ) اجازه دارن که در هنگام
شوخی ، انگشت خود را به دوست خود وارد کنند و یا شوخی هایی جذاب از این دست) .
اما باید او را میشناختم.
ظاهرا باید همدیگرو هر روز توی یکی از باشگاه های بدنسازی شهر می دیدیم.
و بنده که تا به حال به باشگاه بدنسازی نرفتم باید در مورد غیبت چند روزه خود
به دوست قدیمی خود پاسخ میدادم.
" مـَمـَد ، چرا دیگه باشگاه نمیای؟!! "
این دوست خیلی قدیمی و عزیز که احتمالا نامش عزیز الله ، اصغر، سجاد ، محسن ،
ابوالفضل ، میر حامد و یا چند تا کلمه ی دیگر در این مایه ها بود از فرط صمیمیت
با بنده اسم خود ساخته ی من (محمد) را مــَمـَد مینامید و دائم به بنده گوشزد میکرد که:
" مــَمــَد کجایی تو بابا؟"
اما عجیب ، اینجانب که اسم محمد را در هیچ جای هویت خود جز در قسمت اول نام پدر گرام
و آن هم تقریبا در قسمت میانی شناسنه مه پیدا نکردم ؛ تازه فهمیده بودم که سالهاست خانواده
و اطرافیان به بنده خیانت کرده اند.
اما قضیه به همین نقطه ختم نشد.
بنده از روی شــُک زدگی به واسطه شناخت هویت اصلی خود ، دقایقی بود که در حال تماشای
صورت دوست قدیمی خود میر حامد ، سجاد یا هر چی بودم که دستی من را با خود کشید .
آن دست کسی نبود جز دوست محترم بنده ، که امید دارم خداوند نور به زندگانیش بتاباند
با پیشنهاد رژه رفتن در خیابان . آنهم با ظاهری اینچنینی.
اما دوست قدیمی بنده کماکان با حالتی از خنده در بین جمعیت به من نگاه میکرد و مــَمـَد را صدا میزد.
" ای بابا مــَمـَد ، دیگه ما رو تحویل نمیگیریا ، باشه اشکال نداره"
بنده با ذکر هزاران فحش به جان دوست خود و پیشنهادش در حال دویدن
به سمت ایستگاه تاکسی های خانه بودمو توبه از اینکه دیگر با موهای پریشان
و لباس های خارج از نــُرم وارد محافل دوستانه ی ملت عزیز و همشهریان گرامی
در سطح شهر نشوم.
من. / دی ماه 1388
Friday، January 08، 2010
دانشگاه تهران - دستشویی دانشکده هنرهای زیبا

وقتی اسم دانشگاه تهران میاد نا خودآگاه یاد یه کسایی یا یه چیزایی میوفتم.
بهنام خزایی ـ فرانک ـ ثمره ـ نغمه حقیقت ـ دفترچه کنکور ـ هنرهای زیبا ـ عکاسی ـ نمایش ـ
هنرهای تجسمی ـ پردیس ـ 10 نفر ظرفیت عکاسی ـ دانشکده موسیقی و هنرهای نمایشی ـ
حیاط هنرهای زیبا ـ دانشکده فنی ـ حقوق ـ ادبیات ـ حراست ـ 16 آذرـ سیگارـ شورت اسلیپ ـ دستشویی
و احتمالا چند تا چیز کم یا زیاد دیگه .
چند روز پیش بعد از تقریبا 3 ماه بهنام و با یه SMS اِ تهدید آمیز کشیدم دانشکدمون.
بعد از اینکه کلی حرفای شِرات گفتیم راه افتادیم که بریم دانشکده ی بهنام اینا.
مثل همیشه پر از اضطراب و نگرانی اومدم دم در دانشگاه و سرمو انداختم پایین و رفتیم تو
ولی خوشبختانه حراست گیر نداد.
الآن اومدیم تو حیاط هنرهای زیبا و من به شخصه دارم کــ و ن ـــِ وارو میدم.
مثل چی سیگار دود میکنیم و چرندیات میبافیم.
چند تا عکس از بهنام گرفتم و چند تا هم از نغمه .
بعد از کلی چونه زدن سر اینکه کی بره چایی بگیره بلخره سه تایی با هم رفتیم بوفه و چایی گرفتیم.
اومدیم تو حیاط مرکزی و کلی از این و اون صحبت کردیم.
بعدشم رفتیم دستشویی دانشکده ، خیلی دوست داشتم یه بارم برم توی دستشویی اونجا.
خلاصه نشستم و بعد از تقریبا 3-4 لیوان چایی که از ظهر تا اون موقع خورده بودم درست در ساعت 6:40 عصر با خیال راحت
در یکی از دستشویی های هنرهای زیبای دانشگاه تهران شاید تقریبا 1 لیتر (حدودا معادل یک بطری نوشابه) شـــ ا شیدم.
احساس کردم که دستگاه تناسلیم بعد از مدتها Refresh کرد خودشو.
بعدشم حدود ساعت 7:30 اینا بود که با نا رضایتی از دانشکده اومدیم بیرون.
پ . ن : شورت اسلیپ ؛ چونکه به عقیده یکی از دوستان سر در دانشگاه تهران شبیه شورت اسلیپه.
پ . ن 2 : بلخره و نه بالاخره : چون به نظرم اومد که باید درستش بلخره باشه و نه بالاخره .
من. / دی 1388
Thursday، December 24، 2009
عزاداری به شیوه پست مدرن

شلوار جین ـ لباس مشکی ـ سیگار دست پیچ ـ حسین حسین ـ چشمان بسته ـ دود سیگار ـ دسته ی وافــ ور ـ صدای آه آه تعدادی ماشین در حال گذر ـ یا ابوالفضل ـ شیر کاکائوی داغ ـ پرچم یا حسین ـ کاپوت ماشین ـ موهای سیخ ـ دی 1388 ـ آبدارخانه ی هیئت محله ـ بوی سِرو الکل ـ شربت تخم شربتی ـ بلوتوث های روشن ـ فیلا ، تامی ، کتر پیلار ، adidas ـ چادر ـ زنجیر ـ نوحه خوانی ـ هشیـ ش ، سیگاری ، بنـ گ ، طبل و دوهل ـ پسر ـ دختر ـ کانـ دوم صلواتی ـ زن ـ مرد ـ پیر زن ـ پیر مرد ـ منم کنیز زینب ـ دهم محرم ـ صندلی جلو ، یه دختر ، یه پسر ـ میکروفون و کیبورد و فلوت ـ ناموس و خنجر و قدّاره ـ گیتار الکتریک ـ تسبیح ـ خورش قیمه ـ سیّد ـ قلیوون ـ تعطیلی ـ جاده چالوس ـ زیت فابریک ـ نقاشی قهوه خانه ای ـ داف چادری با شلوار بنتون ـ ایستگاه صلواتی ـ تجریش ، دربند ـ درکه ـ مارلیک ، فردیس ـ هشتگرد ـ قابلمه ـ دستمال ـ چهل چراغ ـ گاز اشک آور ـ فلسفه ـ 1400 ـ سی دی ، دی وی دی ـ شمایل وYahoo ، Face Book , . . .
من . / دی ماه 1388
اشتراک در:
پیامها (Atom)